باران دو دست خیس را همسایه ی ما می کند
امشب نگاه آسمان با سینه غوغا می کند
چشمان خیس پنجره مفهوم دیدن را چشید
دلتنگی ماه مرا باران تماشا می کند
گلدان خالی بود و من یک قاب عکس بی رمق
دیروز و امروز مرا بیهوده فردا می کند
تقویم خواب آلود من یک لحظه خوابش را شکست
شاید گمان کرده تو را در خانه پیدا می کند
اما نمی دانست تو پرواز را فهمیده ای
دیگر حضورت را فقط یک قصه معنا می کند
نظرات شما عزیزان:
مرضیه 
ساعت16:00---24 مهر 1390
جواب ایی که گفتی واسه حرفام داری کجا میذاری؟زیر نظرات خودم یا تو وبم.منتظرم.
بای.
مرضیه 
ساعت13:58---24 مهر 1390
خوبی؟
از دیوونه هم که گفتی ناراحت نمیشم .دیوونه بودن رو به عاقل بودن ترجیح میدم.
چقدر اینجا حس بارون به ادم میده.همه چی بارونیه.
اینا هم خیلی قشنگ بودن.
ولی تو جواب منو ندادی .
شعرهای خودتن؟
این نوشته ها چی؟
اخه میخوام اگه مال خودت اجازه بگیرم جایی بذارمشون.تو فیسم.فیس بوک.
|